برای ارزوهایی که مردند... برای سکوت های کر کننده ام ... برای سکوت های سنگین تر از فریادم...
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است. اکسیر من ، نه اینکه مرا شعر تازه ای نیست،

من از تو می خوانم و این کیمیا کم است.     سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست.

در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است.

تا این غزل شبیه غزل های من شود، چیزی شبیه عطر حضور شما کم است.

گاهی تو را کنار خود احساس می کنم، اما چقدر دلخوشی خواب ها کم است.

خون هر آن غزل که نگفنم به پای توست...

    آیا هنوز آمدنت را بهار کم است؟!...


برچسب‌ها:
ناصریا
+ پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۶ زمستانی ترین