برای ارزوهایی که مردند... برای سکوت های کر کننده ام ... برای سکوت های سنگین تر از فریادم...

به خودم میام و به ساعت نگاه میکنم میبینم 4 ساعته دارم بی وقفه پیشگفتار مینویسم.... خیلی خوب شد درسته اینا کارای زمانبری هستن اما اگر نخای دل به دلال بسپاری و همه کاراو خودت انجام بدی مجبوری زمان بیشتری رو صرف کنی.... الان تقریبن قسمت پایانیشم.... تا به اینجا از ظهر تا حالا که پای کامپیوترم یه کاسه پسته خورم و 2 بشقاب آش دوغ...

خدایا شکرت... کائنات ممنونم ازتون... شادم کنین... دوستون دارم....... 

+ شنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۸ زمستانی ترین |