برای ارزوهایی که مردند... برای سکوت های کر کننده ام ... برای سکوت های سنگین تر از فریادم...

دلواپسی‌هایم را بلدی...
وقتی دلَم می‌گیرد بی آنکه بگویم،
پنجره را باز می‌کنی
وقتی باران می‌بارد
در لیوانِ خودت
برایم چای می‌ریزی
و پرده را کنار می‌زنی.
برای دست‌هایم نگرانی
وقتی می‌لرزد و سکوت می‌کند
و نگاهت را با بی‌قراری‌ام هماهنگ
می‌کنی...

+ شنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۸ زمستانی ترین |