|
برای ارزوهایی که مردند... برای سکوت های کر کننده ام ... برای سکوت های سنگین تر از فریادم...
|
دلواپسیهایم را بلدی...
وقتی دلَم میگیرد بی آنکه بگویم،
پنجره را باز میکنی
وقتی باران میبارد
در لیوانِ خودت
برایم چای میریزی
و پرده را کنار میزنی.
برای دستهایم نگرانی
وقتی میلرزد و سکوت میکند
و نگاهت را با بیقراریام هماهنگ
میکنی...