|
برای ارزوهایی که مردند... برای سکوت های کر کننده ام ... برای سکوت های سنگین تر از فریادم...
|
یاد فریبرز افتادم یه پسر خیلی سالم خیلی خوب.. فقط بخاطر افکار مادر پدرش زندگیش خراب شد و ازدواجی که میخاست نتونست داشته باشه. اون بچه یکی دوبار تو زندگیش دخترایی رو دید که بهش حس ازدواج دادن. اما پدر مادر مخالفت کردن. اخرش توی 40 سالگی عمه ام یکیو معرفی کرد از روی ناچاری که بچشون پیر شده و بی زن نمونه قبول کردن. یکی نبود بگه شما که میخاستین قبول کنین چرا نزاشتین بچتون عشقشو انتخاب کنه؟ واقعا چرا حق انتخاب رو از ادما میگیرین؟ یعنی شما میفهمین و بچتون نمیفهمه؟ بچتون تربیت شما رو گرفته اگر میفهمید که اونم میفهمه اگر به عقلش شک دارین برید خودتونو درست کنین
یاد اون یکی دوستم افتادم که میگه مادرم دختر همسایه که دانشجوعه باباش با وانت سیب زمینی پیاز میفروشه و معتاده. خانواده 5 نفری دارن. دختر این خونه رو برای پسرش که مهندسه مناسب دیده بود(اینجا پسرش 32 ساله بود دختره 22). حالا انتخابای خود این پسرو میگم (بار اول حس ازدواج پدیدار شد) که من یادمه همین پسر تو 26 سالگیش عاشق همکلاسیش بود چه دختر خوبی بود دختر مستقل از لحاظ شخصیتی ارشد شهرسازیشو از سراسری تهران گرفته بود.. فقط دختره سه سال ازش بزرگتر بود. مادره یه جوری یواشکی با دختره صحبت کردن که دختره پیچید راضی به ازدواج نشد.. پسره هم فهمید اما هرکاری کرد دختره راضی نشد ازدواج کنه... کاری به این نداریم که هنوزم که هنوز پسره با دختره همکاری دارن توی بازار کار با هم هستن..
بار دوم : پسره میگفت یه دخترو دیدم قلبم لرزید به طوری که همون لحظه میخاستم ازدواج کنم و این دخترو برای همیشه داشته باشم. کنارم باشه.. گذشت 2 سال گذشت تا به اون دختر پیشنهاد بده. کاشف به عمل اومد دختر 41 ساله قیافه به شدت بیبی در حد دانشجو میزنه یا تازه فارغ التحصیل شده.. یعنی اصلا اختلاف سنی به چشم نمیاد با اینکه 7 سال از پسره بزرگتره. اما باز همون مادر همیشه در صحنه چی بگه خوبه؟ میگه اون که دختره خونه داره چطوری دوستت رفته خونشون میبینتش. حتما قبل از اون 100 نفر دیگه رو هم برده خونش!!!! یعنی زنی که انتخاب کرده جنده اس.
منو میگی دهنم باز اصلا خشکم زد.. یعنی یه مادر چقدر میتونه بی رحم باشه.. چقدر؟؟؟؟؟؟ یعنی دختر دانشجو ده سال کوچیک تر با وضع مالی داغون طوری که خاله دختره خرج دانشگاه دختره رو میده. پدر دختره معتاد... اینو مناسب دیده اما دختری که خود پسره انتخاب کرده مناسب پسره نیست.. اصلا قصد کوبیدن ادم ضعیف نیست. اصلا نمیگیم کی بده یا خوبه .. حرفم روی حق انتخاب و عاشقیه... اون بچه تو کل زندگیش دوبار قصد ازدواج کرده تا سن 35 سالگی هر دو بار مادره پریده وسط خودنمایی کرده. میخاد حتما پسره بشه 40 سالش بعد برن یه دختره دیگه که معلوم نیست این پسر اون موقع تو چه حالیه چقدر اون دختر رو دوست داره اصلا به زندگی چطور نگاه میکنه رو بگیرن؟ اصلا اون ازدواج تو سن 40 سالگی چه منطقی داره؟ ترس ؟ پیر شدن؟ تنها موندن؟
واقعا نمیتونم درک کنم ادما چقدر ازار دهنده ان. چقدر مزاحم. چقدر خراب کار. چقدر مجرم. چرا به چه مجورزی حق انتخاب از بچشون میگیرن؟ مگه اون پسر بازم 25 ساله میشه؟ مگه بازم میتونه نوجوون بشه و دوباره عاشق بشه؟ چرا با زندگی بچه هاشون اینطوری بازی میکنن؟
الان فریبرز تو دهه 5 زندگیشه خدا بهش دو تا دختر داد دختر کوچیکش 7 ماهه به دنیا اومد و یه چشمش نابیناس.. دختر طفلک پیانو میزنه اما دل خودشون خون همیشه.. ناراحتن.
میدونی ادم که یه اشتباه میکنه باید منتظر سختیاشم باشه.. داستان این دوستم به شدت منو ناراحت کرد... این مادر وقتی به دختر مورد علاقه پسرش گفت جنده.. دوست داشتم بگم اگر با این منطق میخای نگاه کنی که خودتم وضع مناسبی نداری... بچه هاتو شوهر دادی.. شوهرت صبح تا شب خونه نیست هفته ای دو شب بهت سر میزنه. پس تو هم جنده ای.. اما روم نشد بگم... عاخه این چه منطقیه داری. دختره مهندس تحصیل کرده. پسرت عاشقشه. پسرت میگه فکر همه چیزو کرده مهریه 14 سکه. به دختره گفته که مهر بالا باشه نمیتونه بایددر حدی باشه که دختر درخواست کرد بتونه پرداخت کنه. حالا تو زندگیشون پیشرفت مالی کردن یه خونه ش شد دو تا یا سه تا اون موقع از املاک و دارایی اضافه بنام زن میکنه اما قبل از اون نه. فقط مهریه رو میتونه بده...یه مورد دیگه هم پسره گفته بود رابطه دو طرفه باعث میشه ازدواج کنه یعنی هم دوست داشته باشه و هم دوست داشته بشه.. پسره گفته بود نه بچه براش مهمه نه اینکه گذشته دختره چی هست.. همه اینارو به مادره گفته بود . مادر گفته این برای بچه دار شدن به مشکل میخوره. درحالی که تاقبل از این توافق داشتن بچه نمیخان. اما دختره تا شنید این حرفو میگه منم بچه میخام. دوستم بهش گفته مگه ما عشق و زندگی کردیم که حالا بخایم از خوشیامون بگذریم و برای بچه زمان بزاریم. ماباید عشق کنیم. در نهایت نگران نباش به فرزندخوندگی میگیریم. نگران بچه نباش. دختره حرف دوستم قبول داره اما مادره گند زده تو رابطه اینا. برای دوستم تاسف میخورم.
حالم به هم میخوره از این دلسوزیها و دخالت های بیجای مادر پدرا. بیچاره دوستم دوباره چند سال باید بی عشق زندگی کنه... کی این فرهنگ کثیف از بین میخاد بره؟
مادره گفته بپرس ببین دختره یا قبلا ازدواج کرده. پسره هم گفته اصلا برای من مهم نیست مهم برای من تفاهمه. ببینم میتونم ارتباط بگیرم با دختره.. یادمه برای اون دختره قبلی هم همین کاراگاه بازیارو دراورده بود که دختره عقب کشید..
40 سال مادری کن تو موقع حساس گندبزن به تمام زحتمایی که کشیدی. حالا پسرت باید بی عشق و تنها زندگی کنه. تا پیر بشه. تا کی دلش بخاد دوباره ازدواج کنه
جدا حالم گرفته اس.. خیلی.. امیدوارم این وضعیت هرچی زودتر تغییر کنه....