برای ارزوهایی که مردند... برای سکوت های کر کننده ام ... برای سکوت های سنگین تر از فریادم...
آخراي فصل پاييز  ، يه درخت پير و تنها
تنها برگي روي شاخه اش  ، مونده بود ميون برگا
يه شبي درخت به برگ گفت ، كاش بموني در كنارم
آخه من ميون برگا ، فقط تنها تو رو دارم

وقي برگ درخت و مي ديد ، داره از غصه مي ميره
با خدا راز و نياز كرد ، اون و از درخت نگيره
با دلي خورد و شكسته ، گفت نذار از اون جدا شم
اي خدا كاري بكن كه ، تا بهار همين جا باشم

برگ تو خلوت شبونه ، از دلش با خدا مي گفت
غافل از اين كه يه گوشه ، باد همه حرفاش و ميشنفت
باد اومد با خنده اي گفت ، آخه اين حرفا كدومه؟
با هجوم من رو شاخه ، عمر هر دوتون تمومه

يه دفعه باد خيلي خشمگين ، با يه قدرتي فراوون
سيلي زد به برگ و شاخه ، تا بگيره از درخت جون
ولي برگ مثل يه كوهي ، به درخت چسبيد و چسبيد
تا كه باد رفت پيش بارون ، بارون هم قصه رو فهميد

بارون گفت با رعد و برقم ، ميسوزونمش تا ريشه
تا كه آثاري نمونه ، ديگه از درخت و بيشه
ولي بارون هم مث باد ، توي اين بازي شكست خورد
به جايي رسيد كه بارون ، آرزو مي كرد كه مي مرد

برگ نيفتاد و نيفتاد ، آخه اين خواست خدا بود
هر كي زندگيش و باخته ، دلش از خدا جدا بود

منبع

+ شنبه ششم شهریور ۱۳۸۹ زمستانی ترین |