|
برای ارزوهایی که مردند... برای سکوت های کر کننده ام ... برای سکوت های سنگین تر از فریادم...
|
وقي برگ درخت و مي ديد ، داره از غصه مي ميره
با خدا راز و نياز كرد ، اون و از درخت نگيره
با دلي خورد و شكسته ، گفت نذار از اون جدا شم
اي خدا كاري بكن كه ، تا بهار همين جا باشم
برگ تو خلوت شبونه ، از دلش با خدا مي گفت
غافل از اين كه يه گوشه ، باد همه حرفاش و ميشنفت
باد اومد با خنده اي گفت ، آخه اين حرفا كدومه؟
با هجوم من رو شاخه ، عمر هر دوتون تمومه
يه دفعه باد خيلي خشمگين ، با يه قدرتي فراوون
سيلي زد به برگ و شاخه ، تا بگيره از درخت جون
ولي برگ مثل يه كوهي ، به درخت چسبيد و چسبيد
تا كه باد رفت پيش بارون ، بارون هم قصه رو فهميد
بارون گفت با رعد و برقم ، ميسوزونمش تا ريشه
تا كه آثاري نمونه ، ديگه از درخت و بيشه
ولي بارون هم مث باد ، توي اين بازي شكست خورد
به جايي رسيد كه بارون ، آرزو مي كرد كه مي مرد
برگ نيفتاد و نيفتاد ، آخه اين خواست خدا بود
هر كي زندگيش و باخته ، دلش از خدا جدا بود