|
برای ارزوهایی که مردند... برای سکوت های کر کننده ام ... برای سکوت های سنگین تر از فریادم...
|
در آن غربت
و شاید در آن آبادی متروک می دیدم
که در چشمت هزاران حرف بود و
در نگاهت عالمی از حسرت و اندوه
نمی دانم ولی حسی مرا وا داشت
تا نزد تو بنشینم
تا حرف دلت را از نگاه پر مهرت برگیرم
من آن دم دیدمت افسوس
شاید آخرین دیدارمان باشد.