برای ارزوهایی که مردند... برای سکوت های کر کننده ام ... برای سکوت های سنگین تر از فریادم...
نمی دانم ولی شاید تو را آن روز

در آن غربت 

و شاید در آن آبادی متروک می دیدم

که در چشمت هزاران حرف بود و

در نگاهت عالمی از حسرت و اندوه

نمی دانم ولی حسی مرا وا داشت

تا نزد تو بنشینم

تا حرف دلت را از نگاه پر مهرت برگیرم

من آن دم دیدمت افسوس

شاید آخرین دیدارمان باشد.

+ پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۶ زمستانی ترین