برای ارزوهایی که مردند... برای سکوت های کر کننده ام ... برای سکوت های سنگین تر از فریادم...
وارد لحظات ملکوتی کما شدیم....

خدا آخرش را بخیر سازد....

----

پی نوشت...

این همیشه سوالم بوده که

چرا اون لحظه چیزی رو که با تمام وجود میخای اون موقع که به تمام دنیا میتونی انرژی بدی در واقع جانشین خدایی دیگه یعنی میخام بگم اینقدر احساس قدرت داری.  ... انگار داری خدایی میکنی با اینهمه انرژی و شادابی که داری اما چیزی رو که دوست داری عاشقشی با تمام وجود میخای...

چرا بدست نمیاری؟

چرا باید خسته شی بعدن بدست بیاد؟

تو حالت بدتر اینه که بدست نمیاری و فقط فشار میادو تمام انرژیت از بین میره؟

پی نوشت ۲: این موضوع مربوط میشود به تمامی مسائل. از جمله : شیر مرغ تا جون آدمیزاد

+ پنجشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۱ زمستانی ترین |