برای ارزوهایی که مردند... برای سکوت های کر کننده ام ... برای سکوت های سنگین تر از فریادم...
چند شب حسابی احساس خفگی دارم... یا باید خونه خودم باشم موزیک و سیگار هی غرق بشم یا اینجا که هستم تنها راه نجاتم از خفگی خوندن رمان و کتابه...  پریشب خوندن اولین رمانو شروع کردم، رمانی که به پیشنهاد امیرحسین "از دوستان جدید تو پروژه حقانی" گرفته بودم، 

کتاب اینطور شروع میشه:

"داستان سرگذشت واقعی مردی سالمند و دارای سر و وضعی آبرومند که به وسیله یک تمساح در یک پاساژ، بلعیده شد...

آه لامبرا لامبر کجاست؟

آیا تو لامبرا را دیدی؟"

 

بیشتر برات بخام بگم که این مرد آبرومند که ایوان ماتویچ نام دارد بهمراه همسرش النا ایوانووانا برای تعطیلات قصد سفر به دور اروپا رو دارن. اما شب قبل از سفر با پیشنهاد هوس انگیز همسرش به تماشای تمساح در پاساژی در همان حوالی رفتند. اما مرد بخاطر روحیه و شخصیت روشنفکری خودش رو طعمه تمساح میکنه.

داستایفسکی با زیرکی به این حقیقت اشاره میکنه که همیشه آدمهای سطحی نگر و پر مدعا، اولن: قابل پیشبین هستند و دومن: بزودی خودشون رو به کام مرگ و نیستی میسپارن...

 

پ.ن: زندگی مراقب خودت باش

پ.ن: برفی


برچسب‌ها:
کتاب, داستایفسکی
+ چهارشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۶ زمستانی ترین |