|
برای ارزوهایی که مردند... برای سکوت های کر کننده ام ... برای سکوت های سنگین تر از فریادم...
|
حال که دگر که مرا تو نخواهی
تو بگو چه کنم که هوایت برهد ز سرم
تو ندانی که خود که تمام منی
تو همانی که من نتوانم از یاد ببرم
بعداز آن همه زخم که به جان من افتاد
تو به تسکین دل یار دگر بودی
من به جان بخریدم که بمیرمو اما
برسی به کسی که به آن دل داده بودی
دل داده بودی
دل داده بودی..
آه که نبودت به من آتش جان زد
سوختم از این عشق که تو را بی وفا کرد
من شدم آن کس که روم پی مستی
قلب مرا تو شکستی
دل به تو دادم که غمم برهانی
نشوی تو همان کس که به درد بکشانی
کاش که شود باز که یه روز تو بیایی و بمانی