برای ارزوهایی که مردند... برای سکوت های کر کننده ام ... برای سکوت های سنگین تر از فریادم...
توی این خونه پوسیدم خدایا، مگه دیوار اینجا در نداره

چقد باید تحمل کرد بی عشق،  مگه دنیا در و پیکر نداره

چشام کم سو شد از بس گریه کردم،  نمیدونم کی ازاین خونه میرم

دارم میپوسم و چشم انتظارم،  دارم میمیرم واز رو نمیرم

هی سربه راه تر، هی سربه زیر تر،  هی گوشه گیر تر،  هر لحظه خسته تر

هر لحظه تلخ تر، هر لحظه پیر تر، دنیای من تویی،  دنیا ولی میگن

زندون مومنه،  آخه چجوری از، خیر تو بگذرم،  این غیر ممکنه

درست از اولین باری که رفتی،  درست از اولین باری که مردم

درست از آخرین برگی که باختی،  درست از آخرین برگی که بردم

درست از روز اول رفته بودی،  همون روزی که من ز دست رفتم

عزیزم عشق تو بن بست من بود، منم تا آخر بن بست رفتم 

منبع

+ چهارشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۰ زمستانی ترین |

مَکبـِث عنوان یک نمایشنامه از ویلیام شکسپیر، نویسنده انگلیسی، است. این نمایشنامه، کوتاه‌ترین تراژدی و یکی از محبوب‌ترین آثار اوست. اساس تراژدی مکبث وقایع تاریخی اسکاتلند است اما شکسپیر موافق ذوق و طبع خویش تغییرهایی در آن داده و حوادث جنگ‌ها را به هم آمیخته‌است.

خلاصه داستان تراژدی مکبث شرح زندگی پر حادثهٔ سرداری دلیر و لایق به نام مکبث است. دنکن، پادشاه شریف و مهربان اسکاتلند، او را از میان هواخواهان خود برمی‌کشد و به وی لقب و منصب می‌بخشد اما مکبث بر اثر تلقین جادوگران و وسوسهٔ نفس و به اغوای زن جاه‌طلب خویش در شبی که پادشاه مهمان اوست او را در خواب به قتل می‌رساند و با این کشتن جهنمی برای خویش به‌وجود می‌آورد. مکبث از آن پس گرفتار عذاب وجدان می‌شود چندانکه هر آهنگی و هر در کوفتنی او را هراسان می‌کند.

سردار مکبث Macbeth و سردار بانکو Banquo پس از شکست سپاهیان نروژی و در راه بازگشت به اسکاتلند با جادوگران و ساحران روبرو می‌شوند که از آینده خبر می‌دهند و در حالیکه امیر کاودور Cawdor زنده‌است او را سالار کاودور می‌خوانند و به او می‌گویند که شاه خواهد شد. ساحران در پاسخ سؤال بانکو می‌گویند که: فرزندان تو به پادشاهی می‌رسند. دو سردار غرق در تعجب و شگفتی از ساحران جدا می‌شوند. مکبث در راه بازگشت توسط پیک دانکن Duncan پادشاه اسکاتلند با خبر می‌شود که امیر کاودور به جرم عدم لیاقت به اعدام محکوم شده و ولایت کاودور نصیب او شده‌است و این پیام تکان دهنده درستی پیشگوئی ساحران را بر او ثابت می‌کند. دانکن برای تقدیر از سردار پیروز(مکبث)، به قصر او وارد می‌شود تا شب را نیز در کاخ او سر کند. غافل از آنکه مکبث با وسوسه‌ای همسرش لیدی مکبث فرجامین شب زندگی او را تدارک دیده‌اند. دانکن در خوابگاه به قتل می‌رسد و دستان مکبث و روان لیدی مکبث به خون ولی نعمتشان که به فروتنی و تواضع مشهور است آلوده می‌شود اما این پایان ماجرا نیست و مکبث برای آنکه پیشگوئی ساحران محقق نشود قاتلینی برای کشتن فرزندان بانکو مأمور می‌کند. بانکو که بو برده‌است فرزندش فلیناس Fleance ممکن است کشته شود او را فراری می‌دهد ولی خود بدست همان قاتلین کشنه می‌شود. مالکو Malcom فرزند دانکن نیز می‌گریزد تا مبادا به قتل برسد و این اقدام بر خشم و میزان خونخواری مکبث می‌افزاید. هدف بعدی مکداف Macduff سالار فایف Fiffe است که او نیز از اسکاتلند فرار کرده، به جمع مخالفان مکبث پیوسته‌است، اما مکبث کاخ مکداف را به آتش می‌کشد و زن و فرزاندان سالار فایف را با قساوت به دیار مرگ روانه می‌کند. اکنون مکبث و لیدی مکبث را چاپلوسان و بزدلان دوره کرده‌اند و هر آنکس که اندکی شجاعت و غیرت دارد دو راه پیش رو دارد: گریختن از اسکاتلند یا پذیرش مرگ. پس جوّ هولناکی بر اسکاتلند حاکم شده و حتی مردان بزرگ نیز غالباً از ترس جان به جنگل پناه می‌برند. لیدی مکبث که در آرزوی رسیدن به تاج و نخت گرفتار جنون شده و دستان آلوده اش را می‌شوید تا خون ریختهٔ دانکن و دیگران را از آن بزداید اما هر بار بیش از پیش گرفتار عذاب وجدان شده و در سرسرای کاخ راه می‌رود و اقشای راز می‌کند و ندیمه و دیگران بر خود می‌لرزند که چگونه بانو مکبث و مکبث دستشان را به خون دیگران آلوده کرده‌اند. پس نه مکبث و نه همسرش شادمان نیستند و از این رو مکبث به ساحران متوسل می‌شود تا از آنها بشنود که آینده چگونه خواهد بود. ساحران در بار دوم دیدار، او را امیدوار می‌کنند که حکومتش و جانش پا برجاست و مادامی که جنگل بیرنام به حرکت در نیاید و تا زمانی که فردی از مادر زائیده نشده باشد که او را به قتل برساند نباید نگران باشد. اما در این اثناء مخالفان مکبث به سرکردگی مکداف دردمند و مالکوم در صدد حمله به اسکاتلند هستند و لیدی مکبث نیز در اوج جنون بسر می‌برد و سرانجام جان می‌سپارد. سربازان تحت امر فرماندهان مخالف مکبث درختان جنگل بیرنام را قطع کرده و با استتار خود در پس آنها بسوی مقر حکومت مکبث حمله می‌برند و او حرکت جنگل بیرنام را زنگ خطر تحقق پیشگوئی ساحران به حساب می‌آورد اما هنوز امیدوار است که زنده بماند اما هنگامی که از زبان مکداف می‌شنود که او از مادر زاده نشده بلکه با جراحی شکم مادر، وی را بدنیا آورده‌اند مرگ را پیش روی خود می‌بیند و چنین نیز می‌شود: مکداف، مکبث جنایتکار را می‌کشد و سپاهیان وارد کاخ شده و مالکوم را به عنوان شاه اسکاتلند بر می‌گزینند.

منبع

+ دوشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۰ زمستانی ترین |

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.

تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید… 

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!

دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

قلب

دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود.. آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…

منبع

+ چهارشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۰ زمستانی ترین |

نباشی ، کل این دنیا ، واسم ، قد یه تابوته 

نبودت مثل کبریت و دلم انبار باروته 

نباشی روز تاریکم یه اقیانوس آتیشه 

تموم غصه ی دنیا، تو قلبم ته نشین میشه 

دنیارو بی تو ، نمیخوام یه لحظه 

دنیا بی چشمات ، یه دروغ محضه 

دنیارو بی تو ، نمیخوام یه لحظه 

دنیا بی چشمات ، یه دروغ محضه

منبع

+ سه شنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۰ زمستانی ترین |

لیگ برتر - ایمون زاید مهاجم ایرلندی پرسپولیس که مهمان کافه خبر بود ؛ یادداشتی کوتاه برای حضورش در این بازی نوشت. ایمون چندسالی در کشورش خبرنگار ورزشی بوده است.

گاهی اوقات در زندگی همه‌چیز دست به ‌دست هم می‌دهد تا اتفاقی متولد شود. چهار هفته پیش تازه به ایران رسیده بودم تا به تیم جدید پرسپولیس ملحق شوم. تصور هم نمی‌کردم که در دومین روز از فوریه 2012 در دومین بازی خود در ترکیب تیم جدید این‌چنین ردپایی از خود به جا بگذارم. آنچه شب گذشته رخ داد دقیقاً علت علاقه من به فوتبال بود‌‌: شاد کردن مردم. تنها 10 دقیقه به پایان بازی مانده بود و ظاهراً همه‌چیز تمام‌شده به نظر می‌رسید. دو بر صفر از استقلال عقب بودیم و یک بازیکن خود را به عقیده من بی‌دلیل با کارت قرمز داور از دست داده بودیم. با این‌همه ما تسلیم نشدیم و با قلب شیر در سینه و اراده‌ای باورنکردنی نتیجه بازی را درست در زمانی که تغییر آن به نتیجه سه بر دو به نفع ما قابل تصور هم نبود، تغییر دادیم. این نتیجه شیرین میوه کار گروهی بود و هرکدام از بازیکنان پرسپولیس می‌توانستند جایزه آقای گل زمین را به خود اختصاص دهند. من سه گل به دروازه حریف زدم، نخستین گل‌های من برای تیم جدیدم و قطعاً مهم‌ترین گل‌هایی که می‌توانستم در این فصل به نفع پرسپولیس در سبدش بیندازم. هنوز هم این برد را باور نکرده‌ام. برای من به رؤیا می‌ماند چراکه شیوه برد ما درست در زمانی که این نتیجه غیرممکن به نظر می‌رسید آن را باورنکردنی ساخت. شب بسیار سردی بود اما طرفداران تیم در استادیوم با امیدهای خود ما را تشویق می‌کردند تا نتیجه بازی را تغییر دهیم. من تمام گل‌های خودم را به آنها تقدیم می‌کنم. همان‌طور که پیش از این هم گفتم فوتبال بازی می‌کنم و گل می‌زنم تا دل مردم را شاد کنم و امیدوارم که ما شب گذشته تمام طرفداران خود را شاد کرده باشیم.

Some times in life some things are just meant to happen. 4 weeks ago

to this day I arrived over in Iran to join up with my new team,

Persepolis. Little did I know that on the 2nd February 2012, I would

make such an impact in such a massive match in only my second

appearance for my new team. Last night was the reason I started

playing football. That reason is to make people happy.

The game seemed over when with only 10 minutes to go, we were 2-0 down

and had a player sent off unfairly in my view. However, we refused to

give up, and with the hearts of lions and unbelievable determination,

we turned the game around when it looked impossible to win 3-2. It was

a team effort and every Persepolis player could have won the man of

the match award. I scored the three goals, my first goals for my new

team, and probably the most important goals I will score this season

for Persepolis. It still has not sunk in and it feels like a bit of a

dream at the moment because of the way we won the game when it looked

impossible.

reference

+ یکشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۰ زمستانی ترین |

Pueden pasar tres mil años.
Pueden besar otros labios,
pero nunca te olvidaré,
pero nunca te olvidaré.

Puedo morirme mañana.
Puede secarse mi alma,
pero nunca te olvidaré,
pero nunco te olvidaré.

Pueden borrar mi memoria.
Pueden robarme tu historia,
pero nunca te olvidaré,
pero nunca te olvidaré.

Cómo olvidar tu sonrisa.
Cómo olvidar tus miradas.
Cómo olvidar que rezaba
para que no te marcharas.

Cómo olvidar tus locuras.
Cómo olvidar que volabas.
Cómo olvidar que aún te quiero
más que a vivir, más que a nada.

Pueden pasar tres mil años.
Puedes besar otros labios,
pero nunca te olvidaré,
pero nunca te olvidaré.

Puede morirme mañana.
Puede secarse mi alma;
pero nunca te olvidaré,
pero nunca te olvidaré.

Puedes echarme de tu vida.
Puedes negar que me querías,
pero nunca te olvidaré.
Sabes que nunca te olvidaré.

Cómo olvidar tu sonrisa.
Cómo olvidar tus miradas.
Cómo olvidar que rezaba
para que no te marcharas.

Cómo olvidar tus locuras.
Cómo olvidar que volabas.
Cómo olvidar que aún te quiero
más que vivir, más que a nada.

Pueden pasar tres mil años.
Puedes besar otros labios,
pero nunca te olvidaré,
pero nunca te olvidaré,
pero nunca te olvidaré,
pero nunca te olvidaré.

reference

English translation | ترجمه فارسی [http://sahandenrique.blogfa.com/post/258] |

+ شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۰ زمستانی ترین |

QUALCOSE DI TE SEMBRA RESTARE QUI

IN QUESTA NOTTE CHE SCENDE FREDDA E SOLA

UN'ARIA DI ESTASI CHE MI CONSOLA

MI AVVOLGE COME UN ABBRACCIO E M'INNAMORA

OGNI VOLTA QUE TI VEDO

IO RISCOPRO L'INFINITO

TREMA IL CIELO

LA NOTTE VOLA VIA

E IL SILENZIO DIVENTA MELODIA

E'COME UN'ESPERIENZA RELIGIOSA

SENTIRE LA TUA MANO CHE MI SFIORA

TOCCARE LA TUA PELLE

TRA MILLE E MILLE STELLE

É UN'ESPERIENZA RELIGIOSA

E'COME UN'ESPERIENZA RELIGIOSA

SENTIRTI IN OGNI ISTANTE, IN OGNI COSA

IN QUESTA NOTTE BUIA

GIÀ SALE UN ALLELUIA

È UN'ESPERIENZA RELIGIOSA

TORNA PRESTO DA ME, NON MI LASCIARE QUI

CHE IN QUESTA NOTTE PROFONDA STO SOFFRENDO

HO BISOGNO DI VIVERE LA TUA ALLEGRIA

PER NON SENTIRE IL DOLORE CHE PORTO DENTRO

NELLE COSE CHE MI HAI DATO

IO MI SONO RITROVATO

IL TEMPO PASA

VELOCE NEL MIO CUORE

MI SENTO NUOVO

IN QUESTO GRANDE AMORE

E'COME UN'ESPERIENZA RELIGIOSA

SENTIRE LA TUA MANO CHE MI SFIORA

TOCCARE LA TUA PELLE

TRA MILLE E MILLE STELLE

É UN'ESPERIENZA RELIGIOSA

E'COME UN'ESPERIENZA RELIGIOSA

SENTIRTI IN OGNI ISTANTE, IN OGNI COSA

IN QUESTA NOTTE BUIA

GIÀ SALE UN ALLELUIA

È UN'ESPERIENZA RELIGIOSA

reference

English translationترجمه فارسی [http://sahandenrique.blogfa.com/post/258] |

+ شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۰ زمستانی ترین |

You're a good soldier, Choosing your battles

Pick yourself up, And dust yourself off, And back in the saddle

You're on the frontline, Everyone's watching

You know it's serious, We're getting closer, This isnt over

The pressure is on, You feel it, But you've got it all, Believe it

When you fall get up, Oh oh..., And if you fall get up, Oh oh...

Tsamina mina, Zangalewa, Cuz this is Africa

Tsamina mina eh eh, Waka Waka eh eh

Tsamina mina zangalewa, Anawa aa, This time for Africa

This is our motto, Your time to shine, Dont wait in line, Y vamos por Todo

People are raising, Their Expectations, Go on and feed them

This is your moment, No hesitations

Today's your day, I feel it, You paved the way, Believe it

If you get down, Get up Oh oh, When you get down, Get up eh eh...

Tsamina mina zangalewa, Anawa aa, This time for Africa

Tsamina mina eh eh, Waka Waka eh eh

Tsamina mina zangalewa, Anawa aa

Tsamina mina eh eh, Waka Waka eh eh

Tsamina mina zangalewa, This time for Africa

reference

Farsi translation | ترجمه فارسی

+ چهارشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۰ زمستانی ترین |

You can’t touch me now there’s no feeling left
If you think I’m coming back don’t hold your breath
What you did to me boy I can’t forget
If you think I’m coming back don’t hold your breath

I was under your spell for such a long time couldn't break the chains
You played with my heart tore me apart withall your lies and games
It took all the strength I had but I crawled up on my feet again
Now you’re trying to lure me back but no those days are gone my friend
I loved you so much that I thought that someday you could change
But all you brought me was a heart full of pain

You can’t touch me now there’s no feeling left
If you think I’m coming back don’t hold your breath
What you did to me boy I can’t forget
If you think I’m coming back don’t hold your breath
Don’t hold your breath eh eh

I was worried about you but you never cared about me none
You took my money and I know that you, you could kill someone
I gave you everything but nothing was ever enough
You were always jealous over such crazy stuff

You can’t touch me now there’s no feeling left
If you think I’m coming back don’t hold your breath
What you did to me boy I can’t forget
If you think I’m coming back don’t hold your breath
Don’t hold your breath

Move on don’t look back
I jumped off a train running off the tracks
Your day is gone face the facts
A bad movie ends and the screen fades to black
What you did to me boy I can’t forget
If you think I’m coming back

You can’t touch me now there’s no feeling left
If you think I’m coming back don’t hold your breath
What you did to me boy I can’t forget
If you think I’m coming back don’t hold your breath
Don’t hold your breath

You can’t touch me now there’s no feeling left
If you think I’m coming back don’t hold your breath
What you did to me boy I can’t forget
If you think I’m coming back don’t hold your breath

reference

+ شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۰ زمستانی ترین |

You know I love you.
You know it's true.
Give you all my love, babe.
What more can I do?

Walking by myself,
I hope you'll understand.
I just want to be your lovin' man.

I love ya, yes I love you
with my heart and soul.
I wouldn't mistreat you
for my weight in gold.

You know I love you.
You know it's true.
Give you all my love, babe.
What more can I do?

Walking by myself,
I hope you'll understand.
I just want to be your lovin' man.

Here we go!
Keep on walkin'!

You know I love you.
You know it's true.
I give you all my, babe.
What more can I do?

I'm walking by myself,
I hope you'll understand.
I just want to be your lovin' man.

I said I'm walking by myself,
I hope you'll understand.
I just want to be your lovin',
I just want to be your lovin',
I just want to be your lovin' man.
That's right

reference

+ دوشنبه سوم بهمن ۱۳۹۰ زمستانی ترین |
Gracias a la vida que me ha dado tanto
me dio dos luceros que cuando los abro
perfecto distingo lo negro del blanco
y en el alto cielo su fondo estrellado
y en las multitudes el hombre que yo amo

Gracias a la vida que me ha dado tanto
me ha dado el oído que en todo su ancho
graba noche y día grillos y canarios
martirios, turbinas, ladridos, chubascos
y la voz tan tierna de mi bien amado

Gracias a la vida que me ha dado tanto
me ha dado el sonido y el abecedario
con él, las palabras que pienso y declaro
madre, amigo, hermano
y luz alumbrando la ruta del alma del que estoy amando

Gracias a la vida que me ha dado tanto
me ha dado la marcha de mis pies cansados
con ellos anduve ciudades y charcos
playas y desiertos, montañas y llanos
y la casa tuya, tu calle y tu patio

Gracias a la vida que me ha dado tanto
me dio el corazón que agita su marco
cuando miro el fruto del cerebro humano
cuando miro el bueno tan lejos del malo
cuando miro el fondo de tus ojos claros

Gracias a la vida que me ha dado tanto
me ha dado la risa y me ha dado el llanto
así yo distingo dicha de quebranto
los dos materiales que forman mi canto
y el canto de ustedes que es el mismo canto
y el canto de todos que es mi propio canto

Gracias a la vida, gracias a la vida

reference

+ دوشنبه سوم بهمن ۱۳۹۰ زمستانی ترین |