برای ارزوهایی که مردند... برای سکوت های کر کننده ام ... برای سکوت های سنگین تر از فریادم...
نمی دانم ولی شاید تو را آن روز

در آن غربت 

و شاید در آن آبادی متروک می دیدم

که در چشمت هزاران حرف بود و

در نگاهت عالمی از حسرت و اندوه

نمی دانم ولی حسی مرا وا داشت

تا نزد تو بنشینم

تا حرف دلت را از نگاه پر مهرت برگیرم

من آن دم دیدمت افسوس

شاید آخرین دیدارمان باشد.

+ پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۶ زمستانی ترین
گاهی بیا به خاک به آوار بنگریم

      بر ضجه های ضخمی روی دیوار بنگریم

      فردا جواب چلچله ها را چه می دهیم

   امروز اگر به مرگ سپیدار بنگریم

 ای ساده ی ساده، سادگیت را چه کرده ای

           تا بر سلام ساده دیوار بنگریم.

تکرار حرف های من و تو محبت است

       گاهی بیا به این همه تکرار بنگریم

+ پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۶ زمستانی ترین
آسمان با راه شیری مال تو

تکه ای از یک ستاره سهم من

شهر من با خاطراتش مال تو

غربت و کوچه دوباره سهم من

عشق با تندیس لیلا مال تو

سهمی از این یادواره سهم من

مثنوی ها و غزل ها مال تو

بیت های پاره پاره سهم من

شعر من با حس خوبش مال تو

مصرعی از چهارپاره سهم من

حافظ و دیوان حافظ مال تو

نازنین یک استخاره سهم من

+ پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۶ زمستانی ترین
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

تو را با لحجه گلهای نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید٬ با حسرت جدا کردم

و تو در آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:

« دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویای »

« و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم »

« تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم »

همین بود حرفت. نمی دانم چرا رفتی؟   نمی دانم چرا؟ شاید خطا کردم

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و بعد از رفتن تو٬ آسمان چشم هایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت ٬ انگار

کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد !

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته چشمان زیبای تو ام ٬ برگرد.

به رسم عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی آرزو هایت دعا کردم.

+ پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۶ زمستانی ترین
جواب سوالم تو باشی اگر

ز دنیا ندارم سوالی دگر

 

که من پاسخی چون تو می خواستم 

مباد آرزویم از آن بیشتر

نشستم به بامی که بامیش نیست

شگفتا دلم می زند باز پر

نفس گیر گردیده آرامشم

خوشا بار دیگر هوای خطر

بر آن است شب تا بخوابم که شب

بزن باز بر زخم من نیش در

دلم جراتش قطره ای بیش نیست

تو ای عشق او را به دریا ببر


برچسب‌ها:
ناصریا
+ پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۶ زمستانی ترین
لبت نه گویدآ پیداست میگوید دلت آری

که اینسان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری

دلت می آید آیا از زبانی این همه شیرین تو تنها حرف تلخی را بر زبان آری

نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را، که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری

چه می پرسی ضمیر شعر خواهم کیست آن من؟!! مبادا لحظه ای حتی مرا اینگونه پنداری

تو را چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت به شرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری

چه زیبا می شود دنیا برای من اگر روزی تو از آنی که تو هستی ای معما پرده برداری.


برچسب‌ها:
ناصریا
+ پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۶ زمستانی ترین
تا گل غربت نرویاند بهار از خااک جانم ، با خزانت نیز خواهم ساخت خاک بی خزانم

گرچه خشتی از تو را حتی به رویا هم ندارم ،    زیر سقف آشناییهات می خواهم بمانم.

بی گمان زیباست آزادی ولی من چون قناری دوست دارم در قفس باشم که زیباتر بخوانم

در همین ویرانه خواهم ماند و از خاک سیاهش شعرهایم را به آبی های دنیا می رسانم.


برچسب‌ها:
ناصریا
+ پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۶ زمستانی ترین
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است. اکسیر من ، نه اینکه مرا شعر تازه ای نیست،

من از تو می خوانم و این کیمیا کم است.     سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست.

در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است.

تا این غزل شبیه غزل های من شود، چیزی شبیه عطر حضور شما کم است.

گاهی تو را کنار خود احساس می کنم، اما چقدر دلخوشی خواب ها کم است.

خون هر آن غزل که نگفنم به پای توست...

    آیا هنوز آمدنت را بهار کم است؟!...


برچسب‌ها:
ناصریا
+ پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۶ زمستانی ترین
گفتم ای عشق بیا تا که بسازی ما را   یا نه      ویرانه کنی ساخته دل را
گفتم ای عشق چه بر روز تو آمد امروز که به تشویش سپردی شب عاشقارو
حیف از این روز که بی عشق به شب ها آمد
ای عشق کاش خورشید تو آغاز کند فردا را
برچسب‌ها:
ناصریا
+ پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۶ زمستانی ترین
اینه به مرد گفت: مرا از شکست نجات دادی

در مقابل از من چیزی بخواه!

مرد گفت: درون من را نشان بده!

بعد از لحظاتی آینه ترک خورد و شکست.

+ پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۶ زمستانی ترین
با یک نگاه دل را تو بردی و من بی خبر، آن را به رهگذر تو جوینده ام هنوز
+ پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۶ زمستانی ترین
سخن از دل تو می گفتی

و من افسانه پنداشتم

ولی ، افسوس

اینک ، ای مه افسانه پردازم

به دل بنشسته گفتارت

ولی دیر است

بلی دیر است

+ پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۶ زمستانی ترین
برایت بارها باید بگویم که در رگ های من جاری شدی چون خون٬ که از من ساختی بار دگر مجنون.

از شکوه عشق خانمانسوز برایت قسم ها یاد باید کرد..   برایت بارها سر سجده فرو آورد.

ز دست تو به تاریکی کوهستان باید غم سفر کرد.     بدنبال تو تا خورشید باید رفت.

به زیر پای تو شاید که یک مشت خاک ی بها گردم٬     برای قلب تو شاید خدا گردم.

نمی دانم که در جای نگین تاج زرین کلاهت جای می گیرم   و یا در زیر پای تو بی رحمانه می میرم.

نمی دانم پس از سال های سخت و دشوار ٬   پس از روزهای خوب و شیرین ٬ زمان مردنم

آیا در آغوش تو جانم را خدا گیرد؟

                                             و یا این آرزو در سینه می میرد؟

                                                                                        شاید...شاید...

+ سه شنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۸۶ زمستانی ترین
 خواب هم مانند آب است ، جاری است و از هر جایی که بگذرد  خاکش را برای چند لحظه، چند لحظه

کوتاه..... سیراب میکند... و بعد از گذشت زمان خشک و نا پدید می شود.

خدایا! نمی دانم تا کی  در انتظار باید بمانم، افتاب هر لحظه تنم را بیشتر می سوزاند!

خدایا! بیا و جاری شو ،  این یک مشت خاک را زنده کن.

+ سه شنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۸۶ زمستانی ترین
با دست هوس، دریغ !...  تا شد پشتم!...

در مظهر عشق، واشد آخر مشتم...

آنقدر هوس به مغز کامم کوبید:

تا در شب کام، عشق خود را کشتم!


برچسب‌ها:
کارو
+ سه شنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۸۶ زمستانی ترین
زندگی من، طپش قلب شعرم بود. ولی

شکستند...

نفس های نفس سوز، زمانه...

در این صحرای زجر بیکرانه.

بزور پول وضرب تازیانه!.

طپش را در دل شعرم شکستند.

و بستند!

در کام جوانی را، برویم.


برچسب‌ها:
کارو
+ سه شنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۸۶ زمستانی ترین

Veda etmem ben bu aşka

Gozüm yok ki senden başka

Sen benim anam babam iki gözüm her şeyimsin

Veda etmem ben bu aşka


Sensiz aşk öle yazar

Sensizlik yolları bağlar

Yolumda ölürmüsün desen hergün bin kere ölsem

Veda etmem ben bu aşka


Kolay değil kolay olsa ne yazar sanki

Hasret hiç değil her hasretin bir vuslatı var

Elimde değil benim senden başka kimim var

Son arzum sana son sözüm var

Veda etmem ben bu aşka


Veda etmem ben bu aşka

Vazgeçmem bu son söz sana

Veda zamanı çoktan geçti

Veda etmem ben bu aşka


Vazgeç dön dedin dedin de yoldan dönen var mı?

Aşk bu zor dedin zor diye geri dönmek var mı?

منبع


برچسب‌ها:
Çelik
+ سه شنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۸۶ زمستانی ترین
این سینه که کینه٬ پینه بسته در آن

بوم شب مرگ من٬ نشسته در آن

قلبی است که سنگ بسته بر گور امید ...

سنگی است که عشق من٬ شکسته در آن ...


برچسب‌ها:
کارو
+ سه شنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۸۶ زمستانی ترین
 به هر دری که زدم: سری شکسته شد!

به هر جا که سر زدم: دری بسته شد!

نه دگر در زنم به سری٬ نه دگر سر زنم به دری

که روح در بدرم! از سر و در زدن ... خسته شد!


برچسب‌ها:
کارو
+ سه شنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۸۶ زمستانی ترین
گفنم: که چیست٬ فرق میان شراب و آب

کاین یک٬ کند خنک دل و آن یک٬ کند کباب!

گفتا: که آب خنده ی عشق است در سرشک...

لیکن شراب٬ نقش سرشک است در سراب


برچسب‌ها:
کارو
+ سه شنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۸۶ زمستانی ترین
از باده ی « نیست» سرخوشم٬ سرحوش و مست!

بیزارم و دلشکسته٬ از هر چه که «هست»!

من «هست» به «نیست» دادم٬ افسوس که «نیست»

در حسرت «هست» پشت من پاک شکست!


برچسب‌ها:
کارو
+ سه شنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۸۶ زمستانی ترین
در دیاری که در آن نیست کسی یار کسی، بار خدا کاری کن که نیفتد به کسی کار کسی
+ شنبه بیست و یکم مهر ۱۳۸۶ زمستانی ترین