|
برای ارزوهایی که مردند... برای سکوت های کر کننده ام ... برای سکوت های سنگین تر از فریادم...
|
در آن غربت
و شاید در آن آبادی متروک می دیدم
که در چشمت هزاران حرف بود و
در نگاهت عالمی از حسرت و اندوه
نمی دانم ولی حسی مرا وا داشت
تا نزد تو بنشینم
تا حرف دلت را از نگاه پر مهرت برگیرم
من آن دم دیدمت افسوس
شاید آخرین دیدارمان باشد.
بر ضجه های ضخمی روی دیوار بنگریم
فردا جواب چلچله ها را چه می دهیم
امروز اگر به مرگ سپیدار بنگریم
ای ساده ی ساده، سادگیت را چه کرده ای
تا بر سلام ساده دیوار بنگریم.
تکرار حرف های من و تو محبت است
گاهی بیا به این همه تکرار بنگریم
تکه ای از یک ستاره سهم من
شهر من با خاطراتش مال تو
غربت و کوچه دوباره سهم من
عشق با تندیس لیلا مال تو
سهمی از این یادواره سهم من
مثنوی ها و غزل ها مال تو
بیت های پاره پاره سهم من
شعر من با حس خوبش مال تو
مصرعی از چهارپاره سهم من
حافظ و دیوان حافظ مال تو
نازنین یک استخاره سهم من
تو را با لحجه گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گلهایی که در تنهاییم رویید٬ با حسرت جدا کردم
و تو در آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:
« دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویای »
« و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم »
« تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم »
همین بود حرفت. نمی دانم چرا رفتی؟ نمی دانم چرا؟ شاید خطا کردم
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و بعد از رفتن تو٬ آسمان چشم هایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت ٬ انگار
کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد !
و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای تو ام ٬ برگرد.
به رسم عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی آرزو هایت دعا کردم.
ز دنیا ندارم سوالی دگر
که من پاسخی چون تو می خواستم
مباد آرزویم از آن بیشتر
نشستم به بامی که بامیش نیست
شگفتا دلم می زند باز پر
نفس گیر گردیده آرامشم
خوشا بار دیگر هوای خطر
بر آن است شب تا بخوابم که شب
بزن باز بر زخم من نیش در
دلم جراتش قطره ای بیش نیست
تو ای عشق او را به دریا ببر
که اینسان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری
دلت می آید آیا از زبانی این همه شیرین تو تنها حرف تلخی را بر زبان آری
نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را، که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری
چه می پرسی ضمیر شعر خواهم کیست آن من؟!! مبادا لحظه ای حتی مرا اینگونه پنداری
تو را چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت به شرطی که مرا در آرزوی خویش نگذاری
چه زیبا می شود دنیا برای من اگر روزی تو از آنی که تو هستی ای معما پرده برداری.
گرچه خشتی از تو را حتی به رویا هم ندارم ، زیر سقف آشناییهات می خواهم بمانم.
بی گمان زیباست آزادی ولی من چون قناری دوست دارم در قفس باشم که زیباتر بخوانم
در همین ویرانه خواهم ماند و از خاک سیاهش شعرهایم را به آبی های دنیا می رسانم.
دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است. اکسیر من ، نه اینکه مرا شعر تازه ای نیست،
من از تو می خوانم و این کیمیا کم است. سرشارم از خیال ولی این کفاف نیست.
در شعر من حقیقت یک ماجرا کم است.
تا این غزل شبیه غزل های من شود، چیزی شبیه عطر حضور شما کم است.
گاهی تو را کنار خود احساس می کنم، اما چقدر دلخوشی خواب ها کم است.
خون هر آن غزل که نگفنم به پای توست...
آیا هنوز آمدنت را بهار کم است؟!...
در مقابل از من چیزی بخواه!
مرد گفت: درون من را نشان بده!
بعد از لحظاتی آینه ترک خورد و شکست.
و من افسانه پنداشتم
ولی ، افسوس
اینک ، ای مه افسانه پردازم
به دل بنشسته گفتارت
ولی دیر است
بلی دیر است
از شکوه عشق خانمانسوز برایت قسم ها یاد باید کرد.. برایت بارها سر سجده فرو آورد.
ز دست تو به تاریکی کوهستان باید غم سفر کرد. بدنبال تو تا خورشید باید رفت.
به زیر پای تو شاید که یک مشت خاک ی بها گردم٬ برای قلب تو شاید خدا گردم.
نمی دانم که در جای نگین تاج زرین کلاهت جای می گیرم و یا در زیر پای تو بی رحمانه می میرم.
نمی دانم پس از سال های سخت و دشوار ٬ پس از روزهای خوب و شیرین ٬ زمان مردنم
آیا در آغوش تو جانم را خدا گیرد؟
و یا این آرزو در سینه می میرد؟
شاید...شاید...
کوتاه..... سیراب میکند... و بعد از گذشت زمان خشک و نا پدید می شود.
خدایا! نمی دانم تا کی در انتظار باید بمانم، افتاب هر لحظه تنم را بیشتر می سوزاند!
خدایا! بیا و جاری شو ، این یک مشت خاک را زنده کن.
در مظهر عشق، واشد آخر مشتم...
آنقدر هوس به مغز کامم کوبید:
تا در شب کام، عشق خود را کشتم!
شکستند...
نفس های نفس سوز، زمانه...
در این صحرای زجر بیکرانه.
بزور پول وضرب تازیانه!.
طپش را در دل شعرم شکستند.و بستند!
در کام جوانی را، برویم.
Veda etmem ben bu aşka
Gozüm yok ki senden başka
Sen benim anam babam iki gözüm her şeyimsin
Veda etmem ben bu aşka
Sensiz aşk öle yazar
Sensizlik yolları bağlar
Yolumda ölürmüsün desen hergün bin kere ölsem
Veda etmem ben bu aşka
Kolay değil kolay olsa ne yazar sanki
Hasret hiç değil her hasretin bir vuslatı var
Elimde değil benim senden başka kimim var
Son arzum sana son sözüm var
Veda etmem ben bu aşka
Veda etmem ben bu aşka
Vazgeçmem bu son söz sana
Veda zamanı çoktan geçti
Veda etmem ben bu aşka
Vazgeç dön dedin dedin de yoldan dönen var mı?
Aşk bu zor dedin zor diye geri dönmek var mı?
بوم شب مرگ من٬ نشسته در آن
قلبی است که سنگ بسته بر گور امید ...
سنگی است که عشق من٬ شکسته در آن ...
به هر جا که سر زدم: دری بسته شد!
نه دگر در زنم به سری٬ نه دگر سر زنم به دری
که روح در بدرم! از سر و در زدن ... خسته شد!
کاین یک٬ کند خنک دل و آن یک٬ کند کباب!
گفتا: که آب خنده ی عشق است در سرشک...
لیکن شراب٬ نقش سرشک است در سراب
بیزارم و دلشکسته٬ از هر چه که «هست»!
من «هست» به «نیست» دادم٬ افسوس که «نیست»
در حسرت «هست» پشت من پاک شکست!