|
برای ارزوهایی که مردند... برای سکوت های کر کننده ام ... برای سکوت های سنگین تر از فریادم...
|
گویی همین یک جفت پاست
که زندگی را متوقف نکرده...
و یک جفت چشم
گاه باز و گاه .... بسته
سرما لبانم را کوک زده
صدایی در نمیآید
تمام آرزوهای دل بسر آمد...
از دوری صیاد دگر تاب نیارم رفته ست قرارم
چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم تا دام در آغوس نگیرم نگرانم
از ناوک مژ گان چو دو صد تیر پرانی بر دل بنشانی
چون پر تو خورشید اگر رو بکشانی وای از شب تارم
در بند و گرفتار بر آن سلسله مویم
از دیده ره کوی تو با اشک بشویم با حال نزارم
بر خیز که داد از من بیچاره ستانی بنشین که شرر در دل تنگم بنشانی
تا آن لب شیرین به سخن باز گشایی خوش جلوه نمایی
ای پرده امان از دل عشاق کجایی تا سجده گزارم
گر بوی تو را باد به منزل برساند جانم برهاند
ورنه ز وجودم اثری هیچ نماند جز گرد و غبارم