|
برای ارزوهایی که مردند... برای سکوت های کر کننده ام ... برای سکوت های سنگین تر از فریادم...
|
حال که دگر که مرا تو نخواهی تو بگو چه کنم که هوایت برهد ز سرم
تو ندانی که خود که تمامه منی تو همانی که من نتوانم از یاد ببرم
بعد از آن همه زخم که به جان من افتاد تو به تسکینه دله یار دگر بودی
من به جان بخریدم که بمیرمو اما برسی به کسی که به آن دل داده بودی
دلداده بودی
دلداده بودی
آه که نبودت به من آتشه جان زد سوختم از این عشق که تو را بی وفا کرد
من شدم آن کس که روم پی مستی قلبه مرا تو شکستی
دل به تو دادم که غمم برهانی نشوی تو هم آن کس که به درد بکشانی
کاش که شود که باز که یه روز تو بیایی و بمانی
اینکه مه نیست دود سیگاره
قابه عکست هنوز رو دیواره
خوب نگاه کن ببین چطور داره میگذره روزگارم
با من از زلفه یار صحبت کن از زمانه قرار صحبت کن
یه کمی از بهار صحبت کن خشکو بی برگو بارم
بی تو غمگینو گیجو بی تابم
چند وقته شبا نمیخوابم
دیگه تو راه نرو رو اعصابم من خودم بیقرارم این روزا
کی میگه تو همیشه باهامی یا همون آدمی که میخوامی
تو همون درد بی سرانجامی
که بهش من دچارم این روزا