|
برای ارزوهایی که مردند... برای سکوت های کر کننده ام ... برای سکوت های سنگین تر از فریادم...
|
دیوانگی در چشمان دخترک موج می زد
و آتشی که در تنش می سوزاند
شال بر سر، رقصی که در خیابان ها داشت
و بوی خوش او را باد در شهر پخش کرده بود
دختر سبزه رو
ریختن اشک عاشق، پسرک از جان گذشته
که قلب او پر از ناراحتی بود و آتش گرفته بود
پسرک اگر می دانست تمام این شب ها، دختر منتظر او مانده بود
زندگیش را به پایان نمی رساند
... چقدر حیف
La locura que tenía en los ojos
Y el fuego que ardía en su cuerpo
Con mantilla por las calles bailaba
Su aroma esparcía con el viento
Morena...
Lágrimas de un amante desesperado
Su alma llena de tristeza, se quemaba
Si él supiera que por las noches, lo estuvo esperando
No hubiera terminado con su vida
Que pena
ملانکولیا
معشوق گمشده من
که در زنجیر زندگی او به دام افتادی
به من قول بده که تو هیچ وقت گم نمیکنی
امید دوباره عاشق شدن را
همانطور که عاشق من شدی
همانطور که من عاشقت شدم
Melancolia
Mi mujer perdida
Atrapada en las cadenas de su vida
Prometeme que no perderas jamas
la esperanca de volver a amar
Igual que me amaste
Igual que te ame
منو فراموش کن، فراموش
اینبار نوبت رفتن من است
تو در من نخواهی مرد
تا زمان دیدار دوباره من و تو
Olvidate de mi, olvidate
Llego el momento de irme
Olvidate de mi, olvidate
Que no te mueras conmigo
Olvidate de mi, olvidate
Hasta un nuevo encuentro